شاگرد کبابی که در جریان سرقت پول ها صاحب مغازه را به قتل رسانده بود به قصاص محکوم شد و در پای چوبه دار از اولیای دم خواست که از قصاص صرف نظر کنند.
کد خبر: ۳۴۴۵۵۷
تاریخ انتشار: ۱۵ مهر ۱۳۹۶ - ۱۴:۴۶
به گزارش صدخبر یک عضو شورای حل اختلاف شعبه زندان رجایی شهر در خاطره‌ای بیان می‌کند: حدود 23 سال پیش جوانی که تازه به تهران آمده بوده در یک کبابی مشغول کار می‌شود، شبی پس از تمام شدن کار، صاحب کبابی دخل آن روز را جمع می‌کند و به بالکن می‌رود تا استراحت کند. درآمد آن روز کبابی، شاگرد جوان را وسوسه می‌کند که در جریان سرقت پول‌ها، صاحب مغازه به قتل می‌رسد. او متواری می‌شود؛ اما بعد از مدتی دستگیرش و به زندان رجایی شهر منتقل می‌شود.

حکم قصاص مرد جوان صادر می‌شود، اما اجرای آن حدود 17 و 18 سال به طول می‌انجامد، می‌گویند شاگرد جوان در طول این مدت حسابی تغییر کرده بود و به قول معروف پوست انداخته و اصلاح شده بود. آن‌قدر تغییر کرده بود که همه زندانی‌ها قلبا دوستش داشتند.

پس از این مدت خانواده مقتول که آذری بودند، برای اجرای حکم می‌آیند، همسر مقتول و سه دختر و ۷ پسرش آمدند و در دفتر نشستند، فضا سنگین بود و من با مقدمه‌چینی و شرح احوالات فعلی قاتل، از اولیای دم خواستم که از قصاص صرف‌نظر کنند.

همسر مقتول گفت: من قصاص را به پسر بزرگم واگذار کرده‌ام و پسر بزرگ هم گفت که قصاص به کوچک‌ترین برادرمان واگذار شده است. به‌هرحال برادر کوچک‌تر هم زیر بار نرفت و گفت:"اگر همه برادر و خواهرهایم هم از قصاص بگذرند، من از قصاص نمی‌گذرم؛ زمانی که پدرم به قتل رسید من خیلی بچه بودم و این سال‌ها، یتیم بودم و واقعاً سختی کشیدم.

پسر کوچک خانواده روی اجرای حکم مصر بود. با خودم گفتم شاید اگر خود زندانی بیاید و با آن‌ها روبه‌رو شود، چیزی بگوید که دلشان به رحم بیاید بنابراین گفتم زندانی را بیاورند. هوا به‌شدت سرد بود و قاتل هم تنها یک پیراهن نازک تنش بود؛ وقتی آمد رفت کنار شوفاژ کوچکی که در گوشه اتاق بود ایستاد به او گفتم اگر درخواستی داری بگو. او هم آرام رو به من کرد و گفت:«درخواستی ندارم».

وقت کم بود و چاره دیگری نبود. مادر و یکی از دختران در دفتر ماندند و ۹ برادر و خواهر دیگر برای اجرای حکم وارد محوطه اجرای احکام شدند. جالب بود که مادرشان موقع خروج فرزندانش از دفتر به آن‌ها گفت که اگر از قصاص صرف‌نظر کنند شیرش را حلالشان نمی‌کند. به‌هرحال شاگرد قاتل، پای چوبه ایستاد همه‌چیز آماده اجرای حکم بود که در لحظه آخر او با همان آرامشش رو به اولیای دم کرد و گفت:«من یک خواسته دارم» من که منتظر چنین فرصتی بودم گفتم دست نگه دارید تا آخرین خواسته‌اش را هم بگوید.

شاگرد قاتل گفت: 18 سال است که حکم قصاص من اجرا نشده و شما این مدت را تحمل کرده‌اید، حالا تنها ۹ روز تا محرم باقی‌مانده و تا تاسوعا، 18 روز. می‌خواهم از شما خواهش کنم اگر امکان دارد علاوه بر این 18 سال، 18 روز دیگر هم به من فرصت بدهید. من سال‌هاست که سهمیه قند هر سالم را جمع می‌کنم و روز تاسوعا به نیت حضرت عباس (ع)، شربت نذری به زندانی‌های عزادار می‌دهم. امسال هم سهمیه قندم را جمع کرده‌ام، اگر بگذارید من شربت امسالم را هم به نیت حضرت ابوالفضل (ع) بدهم، هیچ خواسته دیگری ندارم.

حرف او که تمام شد فضا عوض شد. یک‌دفعه دیدم پسر کوچک مقتول منقلب شد، رویش را برگرداند و با بغض گفت: من با ابوالفضل (ع) درنمی‌افتم؛ من قصاص نمی‌کنم. برادر‌ها و خواهر‌های دیگرش هم با چشمان اشکبار به یکدیگر نگاه کردند و هیچ‌کس حاضر به اجرای حکم قصاص نشد.

وقتی از محل اجرای حکم به دفتر برگشتند، مادرشان گفت: چه شد قصاص کردید؟ پسر بزرگ مقتول ماجرا را برای مادرش تعریف کرد. مادرشان هم به گریه افتاد. خلاصه ماجرا با اسم حضرت عباس (ع) ختم به خیر شد و دل 11 نفر با نام مبارک ایشان نرم شد و از خون قاتل پدرشان گذشتند.

انتهای پیام/

نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار
پربازدید ها