کد خبر: ۳۴۲۹۳۶
تاریخ انتشار: ۱۷ مرداد ۱۳۹۶ - ۱۵:۴۷
به گزارش صد خبر  چرا انسان ها می خواهند آن چیزی که هستند نباشند و چرا همواره به چیز دیگری وانمود می کنند و خود واقعی شان را پنهان می سازند؟ این مسئله را ژان پل سارتر، فیلسوف مشهور فرانسوی، در کتاب «هستی و نیست» به بحث گذاشته است. سارتر از واژه Mouvaise Foi برای بیان این مطلب استفاده می کند که عموما آن را ریاکاری ترجمه کرده اند.
بحث سارتر درباره ریاکاری یکی از نقاط عطف فلسفه اگزیستانسیالیسم است.
 
نایجل واربرتون در کتاب آثار کلاسیک فلسفه می نویسد: «بررسی سارتر در باب روی و ریا بحق در مقام یکی از قطعات ماندگار فلسفه قرن بیستم تحسین های بسیاری برانگیخته است. در این جا توانایی های او به عنوان فیلسوف، روانشناس و رمان نویس در کمال موفقیت با یکدیگر تلفیق می شوند و در این بررسی پدیدارشناسانه به ثمر می نشینند. طوری که بررسی های فلسفی خشک و انتزاعی پرشمار در باب این مسئله هیچ کدام به گرد پای آن هم نمی رسند.» برای گفت و گو درباره مفهوم ریاکاری از نظر سارتر به سراغ دکتر هدایت علوی تبار رفتیم تا با بیانی ساده و به دور از مفهوم تخصصی برایمان درباره این موضوع بگوید.
 
چرا ریاکار می شویم و نقش بازی می کنیم؟

ابتدا برای مان کمی از واژه ریاکاری یا خودفریبی در فلسفه سارتر بگویید و بفرمایید چرا سارتر به سراغ این مسئله می رود و این موضوع کجای پروژه فکری او می گنجد؟

ابتدا باید اشاره کنم که به دلیل رعایت ملاحظات مجله، در بحث از خودفریبی در فلسفه سارتر از پرداختن به همه جنبه ها خودداری می کنم و فقط برخی جنبه ها را توضیح می دهم. اصطلاح Mouvaise Foi یکی از اصطلاحات اساسی فلسفه سارتر است. در انگلیسی آن را به صورت تحت اللفظی bad faith و به صورت مفهومی Self- Deception و Insincerty ترجمه کرده اند.

ظاهرا در زبان فارسی نخستین معادلی که برای آن در نظر گرفته شده «سوءنیت» است. البته به نظر نمی رسد درست باشد، زیرا سوءنیت آگاهانه صورت می گیرد ولی خودفریبی آگاهانه نیست. در ترجمه فارسی «هستی و نیستی» نیز که اخیرا منتشر شده معادل «سوءنیت» به کار رفته است.

برخی دیگر از معادل های این اصطلاح در زبان فارسی عبارتند از: خودفریبی، ریا، تزویر، بی صداقتی، بدسگالی، دورویی، دروغ باوری و ایمان بد. اگر بخواهیم مفهومی ترجمه کنیم بهترین معادل آن در زبان فارسی «خودفریبی» است. درباره خاستگاه بحث باید بگویم که سارتر فیلسوف آزادی است و شاید هیچ فیلسوف دیگری در تاریخ فلسفه به اندازه او بر آزادی انسان تاکید نکرده باشد. به همین دلیل وقتی از آزادی انسان بحث می کند، موانع آن را هم بر می شمارد. او توضیح می دهد که چرا انسان ها آزادیشان را انکار می کنند و چرا نباید این کار را انجام دهند. خودفریبی یکی از راه های انکار آزادی است، چرا که آزادی مسئولیت به همراه دارد و مسئولیت اضطراب آور است.

انسان وقتی آزاد باشد و خودش انتخاب کند، مسئول انتخاب هایش خواهدبود و تحمل بار مسئولیت هم باعث اضطراب می شود. پس ما در این جا با یک زنجیره مواجهیم که از آزادی شروع می شود و با گذر از مسئولیت به اضطراب می رسد. از آن جا که اضطراب حالت ناخوشایندی است، سارتر معتقد است افراد با خودفریبی ریشه اضطراب را که آزادی است، می زنند. انسان ها آزادی خود را انکار می کنند تا از مسئولیت شانه خالی کنند و در نتیجه از اضطراب رهایی یابند.

خاستگاه دوم بحث این است که از نظر سارتر زندگی انسان ها هیچ معنا، دلیل و ضرورت ندارد. انسانی که در این جهان زندگی می کند و وجود خود را غیرضروری می یابد، دچار پوچی می شود و احساس پوچی نیز تهوع آور است.
 
 چرا ریاکار می شویم و نقش بازی می کنیم؟

انسان ها از طریق خودفریبی می خواهند دلیل و معنایی برای زندگی خود دست و پا کنند تا بتوانند به زندگی خود ادامه دهند.

بنابراین از نظر سارتر ما در دو هنگام خودفریبی می کنیم: یکی زمانی که می خواهیم از احساس اضطراب که ناشی از مسئولیت است، خلاص شویم و دومی وقتی می خواهیم از احساس تهوع که معلول غیرضروری بودن و پوچی زندگی وجودمان است، فرار کنیم.

حال برویم سراغ تعریف خودفریبی. سارتر خودفریبی را چگونه تعریف می کند؟

خودفریبی همان طور که از نامش پیداست، یک دروغ است. این دروغ توسط فردی دیگر به انسان گفته نمی شود بلکه انسان خودش این دروغ را به خود می گوید. بنابراین در خودفریبی کسی که دروغ می گوید و کسی که به او دروغ گفته می شود؛ یکی هستند. به همین دلیل معادل «ریاکاری» برای اصطلاح سارتر دقیق نیست؛ زیرا در ریاکاری انسان به فرد یا افراد دیگر دروغ می گوید، نه به خودش. انسان ها در مواقع گوناگون خودفریبی می کنند؛ مثلا وقتی کسی عمل زشتی انجام می دهد و آن را به چیزهایی مانند جبر محیط یا وراثت و مانند آن نسبت می دهد، دچار خودفریبی شده است.

او به جای این که مسئولیت عملش را برعهده گیرد، آن را توجیه می کند. همچنین کسی که عضو یک حزب است و عملی را صرفا به این دلیل که حزب از او خواسته است، انجام می دهد و مسئولیت آن را برعهده حزب می گذارد، دچار خودفریبی است.

سارتر مرجع نهایی عمل را خود انسان می داند و همه اتوریته های دیگر ار کنار می گذارد. هیچ کس نمی تواند برای انسان تصمیم بگیرد و برای او تعیین تکلیف کند. در خودفریبی، انسان با سلب آزادی از خود، سیالیت خویش را از دست می دهد و ماهیتی ثابت پیدا می کند. این ماهیت ثابت در فلسفه سارتر مقابل آزادی قرار دارد. ماهیت ثابت ویژگی اشیاست. برای مثال سنگ ماهیت ثابتی دارد و همان است که هست. انسان با خودفریبی و دادن ماهیت ثابت به خود، آزادی خویش را انکار می کند و تبدیل به یک شیء می شود.

یعنی فرد از وجود لنفسه تبدیل به وجود فی نفسه می شود؛  درست است؟

بله؛ در فلسفه سارتر وجود به دو نوع لنفسه (برای خود) و فی نفسه (در خود) تقسیم می شود. وجود لنفسه همان انسان است و هر چیزی غیر از انسان وجود فی نفسه است. به بیان ساده تر، در خودفریبی «شخص» تبدیل به «شیء» می شود.
 
چرا ریاکار می شویم و نقش بازی می کنیم؟

نتیجه این خودفریبی چیست؟

اگزیستانسیالیست ها وجود را به اصیل و غیراصیل تقسیم می کنند. آنان هدف نهایی انسان را رسیدن به وجود اصیل می دانند. از نظر سارتر انسانی که دچار خودفریبی است نمی تواند وجود اصیل داشته باشد. لازمه وجود اصیل این است که انسان به خودش دروغ نگوید. انسان اصیل با خودش روراست و صادق است. اتفاقا اصطلاح مقابل خودفریبی در فلسفه سارتر «صداقت» است.

اگر موافق باشید، برویم سراغ مثال هایی که سارتر از خودفریبی می زند.

سارتر چند مثال برای خودفریبی ذکر می کند که من دو مورد را توضیح می دهم. اولین مثال درباره زن و مردی است که برای اولین بار با هم قرار ملاقات می گذارند. آن ها در کافه ای نشسته اند و مرد شروع به تعریف کردن از زن می کند. زن از مقاصد جسمی و جنسی مرد آگاه است، اما خود را فریب می دهد و به خود می قبولاند که مرد واقعا مجذوب کمالات او شده است و از تعریف های مرد لذت می برد.

او نمی خواهد بپذیرد که تعریف و تمجیدهای مرد متوجه بدن اوست، نه شخصیت او و هدف مرد تصاحب این بدن است. پس از مدتی مرد دست زن را می گیرد. در این جا زن با یک دوراهی مواجه می شود: یا باید دست را همان جا باقی بگذارد، یا آن را عقب بکشد. اگر راه اول را انتخاب کند درواقع مقاصد جنسی مرد را پذیرفته است، اما اگر راه دوم را انتخاب کند رابطه به هم می خورد و از لذت تمجیدهای مرد محروم می شود.

او هیچ یک  از این دو را نمی خواهد. بنابراین می کوشد تا لحظه تصمیم گیری را تا آن جا که ممکن است عقب بیندازد و این کار را بدین نحو انجام می دهد که دست خود را بی حرکت در دست مرد باقی می گذارد و اصلا توجهی نمی کند که دستش در دست اوست، گویی این دست دیگر دست او نیست. در این حالت دست او یک شیء است در دستان مردم.

سارتر معتقد است که این زن در حالت خودفریبی قرار دارد زیرا به خودش در خصوص مقاصد مرد دروغ می گوید. او بدن خود را انکار می کند و با این کار آزادی عمل و مسئولیت خود را در قبال اعمالش رد می کند. این زن دست خود را به یک وجود فی نفسه تبدیل می سازد که فاقد آگاهی و در نتیجه فاقد قدرت تصمیم گیری است.

مثال دوم درباره پیشخدمت کافه است. او در رفتارش مبالغه می کند و خود را بیش از اندازه مشتاق نشان می دهد. درواقع او در حال انجام نوعی بازی است. او نقش پیشخدمت کافه را بازی می کند. او می خواهد یک پیشخدمت باشد و هرچه بهتر نقش خود را بازی کند، پیشخدمت بهتری خواهدبود.

در جامعه از پیشخدمت می خواهد که خودش را به نقشش محدود کند و از آن فراتر نرود، زیرا پیشخدمتی که خود را بالاتر از یک پیشخدمت می داند برای مشتری قابل تحمل نیست. بنابراین او می کوشد در قالب خودش برود و خود را در ان حبس کند، گویی نمی تواند چیزی جز یک پیشخدمت باشد.
 
 چرا ریاکار می شویم و نقش بازی می کنیم؟
 
ما در این جا نیز با فردی رو به رو هستیم که می خواهد خود را تبدیل به یک شیء کند؛ یعنی یک فی نفسه که آگاهی، آزادی و مسئولیت ندارد. او فکر می کند که چون پیشخدمت است باید به نحو خاصی رفتار کند و حق انتخاب ندارد. او می داند که در نگاه دیگران فقط یک پیشخدمت است و دیگران از او می خواهند فقط یک پیشخدمت باشد. بنابراین می کوشد خود را با نظر دیگران هماهنگ سازد و همان باشد که آنان فکر می کنند. بدین ترتیب، پیشخدمت آزادی خود را پنهان می سازد و خود را فریب می دهد.

موضوع نقش بازی کردن از موضوعاتی است که در آثار سارتر بر آن تاکید شده است. انسان ها با فرورفتن در نقش های خود درواقع خودشان را فریب می دهند و تصور می کنند که چیزی جز نقش خود نیستند. نقشی که هر انسانی در زندگی بازی می کند، نقابی است که بر چهره می زند تا هویت واقعی خود را پنهان سازد، تا آزادی و مسئولیت خود را انکار کند.

این نقاب ها باعث می شود انسان ها نتوانند با یکدیگر به عنوان شخص ارتباط برقرار کنند. در نتیجه، رابطه میان انسان ها رابطه میان شخص ها نیست، رابطه میان نقش هاست. دانشجو، استاد، زن، شوهر، پدر، مادر و خلاصه هر کس نقش خود را بازی می کند و نقاب خاص خود را بر چهره دارد.
 
این نقش بازی کردن ها از دو جهت نمونه ای از خودفریبی هستند: از یک جهت آزادی انسان را برای تغییر و تکامل سلب می کنند و از جهت دیگر به زندگی انسان ،که فاقد هرگونه دلیل و ضرورتی است، دلیل و ضرورت می بخشند. برای مثال پیشخدمت کافه وانمود می کند کسی نمی تواند به خوبی او از مشتریان پذبرایی کند و به همین دلیل وجودش ضروری است، در حالی که درواقع ضرورتی ندارد. از نظر سارتر میان انسان ها کسی نیست که خود را برای کسی یا چیزی ضروری نینگارد.

لطفا درباره بحث روحیه جدیت و ارتباط آن با خودفریبی کمی توضیح دهید.

روحیه جدیت (The Spirit Of Seriousness) نوعی خودفریبی  است و عبارت است از این که شخص خود را تابع جهان بداند و احساس کند جهان بر او سلطه دارد و باید از قوانینی پیروی کند که بیرون از او قرار دارند. در این حالت ارزش ها از بیرون بر شخص تحمیل می شوند. این بحث همیشه وجود داشته است که خاستگاه ارزش ها بیرون انسان است یا درون او.

سارتر با هرگونه ارزش بیرونی مخالف است و اعتقاد دارد ارزش ها باید از درون خود انسان بجوشند. انسان جدی ارزش ها را مستقل از سوبجکتیویته بشری می داند. او خودش را یک ابژه در نظر می گیرد نه یک سوژه و به نحوی رفتار می کند که گویی، مانند یک سنگ، عاری از هرگونه آزادی و مسئولیت است. اخلاقی که برمبنای ارزش های از قبل تعیین شده پایه گذاری شود اخلاق مبتنی بر خودفریبی است و مقابل اخلاق اصیل قرار دارد که در آن، انسان با عمل خود ارزش را می آفریند.

اگر قرار باشد خود شخص ارزش هایش را بیافریند، آیا ما دچار نسبیت اخلاقی نمی شویم؟

اگر ما معیارهای بیرونی و پیشینی برای اخلاق داشته باشیم، اخلاق مطلق خواهیم داشت؛ مانند ده فرمان که فرد یهودی نمی تواند در مورد آن ها چون و چرا کند، بلکه فقط باید به آن ها عمل کند. اما اگر معیارهای ما درونی و پسینی باشند با توجه به تنوع انسان ها اخلاق ما نسبی خواهدبود.
 
 چرا ریاکار می شویم و نقش بازی می کنیم؟

سارتر به اخلاق نسبی معتقد است و براساس آن ممکن است یک عمل واحد برای شما خوب و برای من بد باشد. انسان تابع ارزش ها نیست، خالق ارزش  هاست. معیار درستی عمل صداقت است. اگر من از خودفریبی بپرهیزم و صادقانه عملی را انجام دهم آن عمل برای من درست است.

در آثار ادبی سارتر نمونه های خودفریبی کدامند؟

از میان آثار متعدد به دو اثر اشاره می کنم: سارتر در رمان «راه های آزادی» فردی همجنس گرا به نام دانیل را به تصویر می کشد که در نگاه دیگران آرامش پیدا می کند؛ زیرا آنان او را آن گونه که هست می بینند. او در مصاحبت با دیگران که راز او را می دانند، شخصیتی ثابت پیدا می کند و گرچه خود را نفرت انگیز می یابد، می خواهد صرفا همین تصویر باشد. او می خواهد در قلمرو وجود فی نفسه یک همجنس گرا باشد، همان طور که بلوط بلوط است.

به عبارت دیگر او می خواهد یک شیء با ماهیتی ثابت باشد. دانیل در نامه ای که به دوستش، ماتیو، می نویسد اهمیت وجود دیگری را در هویت پیداکردن انسان متذکر می شود. اما این کار مشکلاتی در پی دارد: از یک سو جامعه به انسان اجازه نمی دهد که خود را آن گونه که هست به افراد دیگر نشان دهد. برای مثال، دانیل نمی تواند به زنش بگوید که همجنس گرا است. از سوی دیگر هیچ کس به انسان آن قدر نزدیک نیست که همه رذایل او را بشناسد  و همیشه همراه او نیست که همه خطاهایش را ببیند. از این رو، دانیل به یک نگاه دائمی نیاز دارد که همواره او را ببیند. بدین سان او به دیگری مطلق روی می آورد.

دانیل در خودفریبی به سر می برد، زیرا به جای این که متکی به خود باشد، با نگاه دیگری، چه بشری چه الهی، به خود هویت می بخشد. ماتیو، که معلم فلسفه و ملحدی روشنفکر است، نامه دانیل را از پنجره قطار بیرون می اندازد و می گوید: «چرندیات کهنه».

رابطه این خودفریبی با از خودبیگانگی چیست؟

از خود ببگانگی یکی از نتایج خودفریبی است. انسانی که آزادی و استقلال خود را انکار می کند و خود را تابع و پیرو می سازد، هویت بشری خود را از دست می دهد و از خودش بیگانه می شود. چنین انسانی مسیر زندگی اش را خودش تعیین نمی کند و سرنوشت خود را در دست ندارد، بلکه همه چیز از بیرون بر او تحمیل می شود و او صرفا منفعل و پذیرنده است.
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربازدید ها