عشق یک مشترک لفظی است که معناهای متفاتی دارد. نه فقط عشق در فارسی، که حب در عربی، Love در انگلیسی و amour در فرانسه هم هر کدام به چندین و چند پدیده متفاوت اطلاق می شوند. بنابراین همه این الفاظ در زبان های مربوطه خودشان اشتراک لفظی دارند و برعهده ماست که با استفاده از قرائن برای مخاطب خود مشخص کنیم که مرادمان از عاشقی چیست.
کد خبر: ۳۳۹۶۹۹
تاریخ انتشار: ۲۸ فروردين ۱۳۹۶ - ۲۱:۵۹
به گزارش صدخبر :  مراد از عاشقی چیست و به چه چیزی عاشقی  می گوییم؟ عشق انسان به خدا منظور است یا عشق انسان به انسان؟ اگر عشق انسان به انسان منظور نظر است، آیا معنایی از عاشقی مراد است که در آن نیازهای جنسی و بیولوژیک یک مدخلیت دارد؛ یا آن معنای عاشقی که در آن غریزه جنسی هیچ شانی ندارد- مثل زمانی که می گویید عاشق استادتان شده اید؟ یا این که مراد از عاشقی، عشق به آرمان هاست؟
 
عشق یک مشترک لفظی است که معناهای متفاتی دارد. نه فقط عشق در فارسی، که حب در عربی، Love در انگلیسی و amour در فرانسه هم هر کدام به چندین و چند پدیده متفاوت اطلاق می شوند. بنابراین همه این الفاظ در زبان های مربوطه خودشان اشتراک لفظی دارند و برعهده ماست که با استفاده از قرائن برای مخاطب خود مشخص کنیم که مرادمان از عاشقی چیست.

خوب بود اگر این اشتراک لفظی نبود و به ازای هر کدام از مفاهیم یک لفظ علی حده و جداگانه وجود داشت؛ ولی حالا که چنین نیست باید میان منظورهای مختلف، فرق بگذاریم و گاهی منظور از عشق، عشق خدا به ماسوای خود است و طبق تلقی کسانی که به الهیات عرفانی قایل اند، خدا به ماسوای خودش عشق می ورزد.
 
 اخلاق عاشقی

گاهی ما عاشق یک آرمان همچون عدالتیم و به کسی عشق می ورزیم چون او برای ما الگوی عدالت است. یک قسم دیگر عشق، عشق به پدیده های طبیعی است؛ من ممکن است به صبح بهاری یا غروب پاییزی عشق بورزم. یا شاید ما از عشق به وطن سخن بگوییم.

اگر این معانی عشق را کنار بگذاریم و بگوییم منظور ما عشق انسان به ماسوای خودش است، در این مرتبه هم با عشق به معناهای متفاوتی رو به روییم. چنان که عشق به هم خون، یک نوع از عشق انسان به انسان است. در این عشق ورزیدن، هیچ گونه گزینشی در کار نیست؛ شما تصمیم نگرفته اید که به پدر و مادر و فرزندان خود عشق بورزید و این عشق گویی به صروت ژنتیک در آدمیان وجود دارد.

اما نوع دیگر عشق انسان به انسان، عشقی است که به انسان دیگری داریم نه به حکم خون و ژنتیک بلکه به حکم غریزه جنسی. در این عشق، غریزه جنسی مدخلیت جدی دارد. اما پیش می آید که آدمی به انسان دیگری عشق می ورزد بدون اینکه غریزه جنسی در این عشق ورزیدن مدخلیت داشته باشد، بلکه ویژگی دیگر از ویژگی های محبوب، در این عشق مدخلیت دارد. این عشق نیز انواع مختلفی دارد.

گاهی من دوست دارم معاشر و مصاحب شما باشم- بی آن که در این رابطه، غریزه جنسی مدخلیتی داشته باشد- چون از معاشرت با شما نه لذت بلکه منفعت می برم؛ مثلا طرز تدریس شما برای من لذت بخش نیست اما از درسی که شما به من یاد داده اید منفعت می برم. گاهی هم مصاحبت با شما نه لذتی و نه منفعتی به من می بخشد، اما چون فضیلتی در شما می بینم به شما عشق دارم؛ مثل عشقی که به علی بن ابی طالب (ع) داریم. به زبان دیگر در این قسم از عشق ما اول عاشق یک فضیلت هستیم و بعد هر کجا آن فضیلت مصداق پیدا کرد ما عاشقش می شویم.
 
یک قسم دیگر عشق انسان به انسان، عشق ورزیدن به کسانی است که همراه با شما در راه رسیدن به یک آرمان مشترک تلاش می کنند. نمونه اش عشقی است که در احزاب سیاسی میان اعضای حزب وجود دارد. آدمی به میزانی که به یک آرمان عشق دارد به کسانی که برای تحقق آن آرمان کمک می کنند هم عشق می ورزد.
 
بنابرانی، عشق مصداق های متفاوتی دارد. ممکن است به نظرمان یاید که در توصیف برخی از این درجات لفظ دوستی یا لفظ محبت بهتر از لفظ عشق معنا را می رساند. با توجه به این که عشق اشتراک لفظی وسیعی دارد، دقیق شدن در ادب عاشقی و اخلاق عاشقی، متضمن دقیق شدن در منظور ما از عشق است. به همین منظور، در ابتدا مشخص می کنیم که منظور ما از عشق، عشق همراه با غریزه جنسی یک انسان به انسان دیگر است؛ عشق اروتیک.

قدمای ما و حتی برخی که هنوز با نگرش و ذهنیت قدیم به امور نگاه می کنند، تحت تاثیر بقراط و جالینوس چنین عشقی را مرض می دانستند. در کتب ابن سینا، محمد زکریای رازی و دیگر اطبای فرهنگ اسلامی، عشق در زمره امراض دسته بندی شده است. آن ها عشق را یک بیماری می دانستند که فرد در اثر غلبه سودا به آن مبتلا می شود. اما در فرهنگ جدید عشق کم کم ارزشمند و حتی تبدیل به پدیده تا حدی مقدس شد. اما امروز نیز که عشق آن تعریف بیمارگونه را از دست داده، برخی همچنان معتقدند که عشق هایی که در آن شور شیدایی هست، علامت عدم سلامت شخص عاشق است. اما من معتقد نیستم که عشق های پرشور و شیدا را بشود بیماری تلقی کرد.

عشق اروتیک سه مولفه دارد. مولفه اول آن شور و شیدایی است. مولفه دوم آن، تعهد و به گفته من التزام است، و این که من همه مثبتات زندگی معشوق را مثبتات زندگی خود و همه منفیات زندگی او را منفیات زندگی خود تلقی کنم. مولفه سوم هم محرمیت است؛ یعنی من بتوانم ذهن و روانم را پیش کسی که به او عشق می ورزم، شفاف و کریستالی کنم و سر سوزنی خودم را در مواجهه با او سانسور نکنم. در این صورت می توان از خود یک عشق سخن گفت. برخلاف آن هایی که مخالف عشق های پرشورند، من معتقدم که شور و شیدایی در عشق، ما را از اگوئیسم، نارسیسیسم و خودشیفتگی بیرون می آورد.

در ادامه می خواهیم از «اخلاق عاشقی» و «ادب عاشقی» بگوییم. اما وقتی از «اخلاق عاشقی» و «ادب عاشقی» سخن می گوییم، منظورمان چیست؟ بیان تفاوت اخلاق (ethic) و ادب (etiquette) مقدمه دوم بحث درباره اخلاق و ابد عاشقی است. ادب هر امری ناظر به موفقیت آن امر است و منظور از ادب عاشقی یعنی آن چه عاشق باید رعایت کند و در مقام عمل به آن التزام بورزد تا به موفقیت فرایند عاشقی لطمه نزد و این فرایند را به شکست نکشاند. اخلاق عاشقی اما کاری با موفقیت و عدم موفقیت ندارد، دغدغه اش این است که عاشق چونان عشق بورزد که وظیفه اخلاقی اش را انجام داده و فضایل اخلاقی را زیر پا نگذاشته باشد. در ادامه به اخلاق عاشقی و ادب عاشقی در عشق همراه با غریزه جنسی یک انسان به انسان دیگر می پردازیم.
 
اخلاق عاشقی

اخلاق عاشقی

اگر بخواهیم در عشق اروتیک عاشق فضیلت مندی باشیم و در فرایند عاشقی ضورابط اخلاقی را زیر پا نگذاریم چه اصولی را باید رعایت کنیم؟ اخلاق همواره ناظر به امور ارادی است و لذا خود عشاق شدن به این دلیل که امری است غیرارادی، اخلاق ندارد. در عشق  اروتیک دو ساحت است که اخلاق دارد. ساحت اول به زمینه های شکل گیری این عشق بر می گردد.

عشق وقتی پدید می آید که ملاقاتی صورت گرفته باشد و با توجه به این که زمینه سازی برای فراهم کردن ملاقات با انسان دیگر، امری ارادی است در این جا می توانیم از اخلاق سخن بگوییم. یک نظام اخلاقی سخت گیرانه شاید بگوید که شما وظیفه اخلاقی دارید زمینه هایی را که در آن ملاقاتی صورت می گیرد و ممکن است در نتیجه آن، عشقی پدید آید، فراهم نیاوری.

کسی که معتقد است عشق از نظر اخلاقی قبیح است، ممکن است بگوید که زمینه های شکل گرفتن این ملاقات را هم نباید پدید آورد. من وقتی در یک مهمانی تولد شرکت می کنم، یا شرکت نمی کنم امکان عاشق شدن خود را بیش تر یا کم تر کرده ام. مواجهه شرط لازم و نه شرط کافی عاشقی است، و می توان درباره اخلاق این مواجهه داوری کرد.

ساحت دومی که در آن می شود از اخلاق عاشقی سخن گفت، بعد از این است که به صورت غیراختیاری عشقی در دل آدمی پدید می آید. عاشق، رفتاربیرونی اش را که عبارت است از گفتار و کردار چگونه باید صورت بندی کند؟ حدیثی را اهل عرفان به پیامبر (ص) نسبت می دهند که می گوید «مَن عَشِقَ فعَفّ ثُمّ ماتَ، ماتَ شَهیدا».

در این حدیث که به پیامبر نسبت می دهند گفته شده که اگر کسی عاشق شد اما پاکدامنی را از دست نداد و گفتار و کردارش پاکدامنانه ماند و حتی این عشق را از معشوق کتمان کرد و در این حال از دنیا رفت، شهید از دنیا رفته است. در این حدیث گفته نشده که خودِ عاشق شدن خوب یا بد است بلکه بر رفتار پس از عاشق شدن تاکید شده است. اما فقط و فقط حس اولیه عاشق شدن است که غیرارادی است و رفتار و گفتار ما نمی تواند غیرارادی باشد. (تنها شکی که من دارم روی زبان بدن است، و این که آیا زبان بدن هم ارادی است یا نه؟ من هنوز نتوانسته ام بفهمم که به لحاظ روان شناختی زبان بدن چقدر ارادی است.)

با این توضیح، می توان به چهار ویژگی اخلاقی ناظر به رفتار عاشق اشاره کرد. اگر من عاشق شوم و چهار امر اخلاقی را در رفتار عاشقانه ام رعایت کنم از لحاظ اخلاقی به هیچ وجه قابل مذمت نیستم. به دیگر سخن، رفتار در رابطه عاشقانه اروتیک همین چهار شرط را بیش تر ندارد؛ و اگر این چهار شرط را در رفتار عاشقانه رعایت کنیم، اخلاق عشق را رعایت کرده ایم.

1. یک شرط اخلاقی بودن رفتار عاشقانه این است که من برای ایجاد این ارتباط عاشقانه یا برای حفظ و استمرار آن فریبکاری انجام نداده باشم. اگر من برای ایجاد ارتباط یا برای حفظ و استمرار این ارتباط فریبکاری کنم عملی غیراخلاقی انجام داده ام. فریبکاری هم صرفا به معنای دروغ گفتن نیست بلکه غالب فریبکاری های ما کرداری است. مثلا من می دانم دختری که دوستش دارم با کسی وارد ارتباط دوستانه می شود که فلسفه بداند و من هر زمان که با او قرار ملاقات دارم یک کتاب فلسفی همراه خود دارم. در این جا گفتاری من چیزی نمی گوید اما کردار من تصور باطلی درباره من ایجاد می کند. من به لحاظ گفتاری دروغی نگفته اما رفتارم فریبکارانه و بنابراین غیراخلاقی بوده است. ما خیلی وقت ها با رفتارمان دیگران را فریب می دهیم.
 
 اخلاق عاشقی

2. شرط دوم اخلاقی بودن رفتار عاشقانه این است که رفتاری نداشته باشم که اگر فردا این ارتباط عاشقانه قطع شد، طرف مقابل من از این ارتباط عاشقانه زیان ببیند. زیان دیدگی یا زیان نادیدگی نیز به شبکه مناسبات اجتماعی ربط دارد و این که ما در چه مکان و زمان و چه اوضاع و احوال اجتماعی زندگی می کنیم. اگر شما در فرانسه با کسی ارتباط عاشقانه برقرار کنید و آن دختر که طرف ارتباط عاشقانه شماست در این ارتباط دوشیزگی اش را از دست دهد، لطمه ای که به او می خورد متفاوت است با اتفاق مشابه در یک بافت اجتماعی دیگر.

شما در رابطه عاشقانه، نباید به لحاظ اخلاقی امکان زندگی خوب و خوش معشوق تان در آینده را از بین ببرید. چون تضمینی نیست به این که عشقی که دو نفر به همدیگر دارند تا ابد ادامه پیدا کند. عاشق باید همیشه در نظر بگیرد که روزی احتمال دارد این ارتباط فسخ شود.

3. شرط سوم اخلاقی بودن رفتار عاشقانه این است که شخصانیت (personhood) طرف مقابل را کاملا حفظ کنیم و به رسمیت بشناسیم (نمی گویم شخصیت که با personality اشتباه نشود). اگر بخواهیم لغت آسان تر اما نادقیقی به جای شخصانیت به کار ببریم می توانیم بگوییم که در عاشقی باید انسانیت طرف مقابل را کاملا در نظر بگیریم. اما انسانیت معشوق به چیست؟ از زمان کانت بر این باوریم که من به انسانیت شما التزام نظری و عملی دارم در صورتی که به عقلانیت شما در مقام نظر و به آزادی تان در مقام عمل کاملا احترام گذاشته باشم.
 
اگر در مقام نظر عقلانیت شما را محترم نشمارم یا در مقام عمل آزادی شما را محترم نشمارم با شما معامله شخص نکرده ام بلکه معامله شی کرده ام؛ یعنی شما را کَس ندانسته ام، بکله چیز دانسته ام. اگر به شما بگویم که تو را دوست دارم به شرط این که تو فلان باور را نداشته باشی یا به شرط این که تو فلان آزادی را در مقام رفتار نخواهی، شما را به شی تبدیل کرده ام. شی شدن به لحاظ فلسفی برابر با ابزار شدن است. به تعبیر فلسفی شیئیت و ابزار بودن دو مفهوم اند اما یک مصداق دارند. این که بگوییم بزرگ ترین شاعر شیرازی قرن هفتم یا نویسنده بوستان و گلستان سعدی است، دو امر متفاوت است اما یک مصداق دارد. هر جا شی بودن مصداق پیدا کرد، ابزار بودن هم مصداق پیدا می کند.

4. شرط دیگر اخلاقی بودن رفتار عاشقانه این است که رفتار عاشقانه ام، فی حد نفسه، نقض قراردادی که قبل از آن با شخص دیگری داشته ام نباشد. اگر من عاشق دختری شوم، و نسبت به دختر دیگری قبل از او تعهدی نداشته باشم و او هم به پسری قبل از من تعهد نداشته باشد، شرط اول محقق شده است.
 
اما اگر عاشق دختری شوم، اما رفتار عاشقانه ام با او به معنای نقض رفتاری باشد که قبلا بر وفق قراردادی با دختر دیگری- مثلا همسرم یا دوستم- بسته ام باشد، وارد قرارداد جدید شدن به معنای زیر پا گذاشتن قراردادی است که من با همسر یا دوستم داشته ام. به همین سان، طرف مقابل هم اگر وارد ارتباط شدنش با من به معنای این باشد که قراردادش را با شوهر خودش، یا دوست خودش زیر پا می گذارد عملش اخلاقی نیست.

اگر عاشق، پیش تر قراردادی داشته است، اخلاقی بودن فعل او در گرو تغییر یا فسخ قرارداد پیشین اوست. فسخ قرارداد- به این معنی که حالا که من عاشق فرد جدیدی شده ام قراردادم را با فرد پیشین فسخ می کنم- با یک سلسله شرایطی اخلاقی است، اما نقض قرارداد به هیچ وجه اخلاقی نیست. اگر قرارداد پیشین را فسخ نکنم و همسر یا دوست اول من همچنان فکر کند که من تحت شمول مفاد قرارداد با او زندگی می کنم اما عملا وارد ارتباط با فرد دیگری شوم، مسلما عملی غیراخلاقی مرتکب شده ام. پس ورود من به یک قرارداد جدید و ورود به یک ارتباط رفتاری عاشقانه جدید نباید به معنای این باشد که من قراردادی را که با فرد دیگری دارم نقض کرده باشم.

اما در صورتی که من در حین یک قرارداد با همسر یا دوستم، عاشق فرد دیگری شوم:

فسخ قرارداد پیشینی در چه صورتی اخلاقی است؟ فرض را بر این بگیریم که شما می خواهید به دلیل ورودتان به یک رابطه جدید، قرارداد پیشین خود را فسخ کنید اما طرف مقابل نمی خواهد این فسخ انجام بگیرد. در این جا دو نکته وجوددارد. اول این که با فسخ این قرارداد شما خساراتی به طرف مقابل وارد می کنید که قابل جبران است و می توانید به طرف مقابل بپردازید.
 
فرضا طرف مقابل در سال هایی که با شما زندگی کرده به میزان مشخصی در زندگی هزینه مالی کرده و شما می توانید این هزینه را به او پرداخت کنید. شما وظیفه دارید که این هزینه ها را بپردازید. اما یک سلسله خسارت ها مثل جوانی از دست رفته طرف مقابل هم هست که قابل پرداخت کردن نیست. این جا باید به طرف خسارت دیده وانهاد که کدامیک از این دو را ترجیح می دهد: می خواهد ارتباط قطع شود ولو هزینه های غیرقابل پرداختی همچنان باقی بماند یا اینکه می خواهد ارتباط حفظ شود.

اگر طرف مقابل می خواهد این قرارداد حفظ شود، از جهت اخلاقی راهی برای فسخ وجود ندارد. اما طرف مقابل که مخالف فسخ قرارداد است، باید بداند که در دل طرف مقابل عشقی نسبت به دیگری وجود دارد که دیگر نسبت به او وجود ندارد. باید بپذیرد که دیگر دل طرف مقابلش مثل سابق در اختیار او نیست و به شخص دیگری منعطف شده است. این واقعیت را باید بپذیرد و این واقعیت درواقع مصیبتی است علاج ناپذیر و از وجوه تراژیک زندگی. این جا از مواردی است که اخلاق کاری برای انجام دادن ندارد. برای همین هم می گویم وجه تراژیک زندگی، و نه مصیبت. چون هر مصیبتی تراژدی نیست؛ این مصیبت، مصیبتی است که از آن گریز و گزیری نیست.

آیا برای آن که طرف مقابل مان در موقعیت انتخابی تراژیک قرار نگیرد، می توانیم بنا بر مصلحت، پنهان کاری کنیم؟ کتمان حقیقت اگرچه خوشی زندگی تو را تضمین می کند اما خوبی زندگی تو را تقریبا نابود می کند. ما قدیسان اخلاقی نیستیم. اما از منظر اخلاقی فریب دادن بزرگ ترین ظلمی است که می شود به کسی کرد. درواقع در این جا باید یکی از دو ظلم را به طرف مقابل کرد یا ظلم این که حقیقت را به او بگوییم ولو از شنیدن حقیقت رنج ببرد؛ یعنی حقیقت را تقریر کنیم اما مرارت و درد و رنجش را به جای اینکه تقلیل دهیم، تکثیر کنیم.
 
 اخلاق عاشقی

راه دیگر هم این است که به او ظلم کنیم و و حقیقت را نگوییم تا از مرارت و درد و رنج او به ظاهر بکاهیم. به اعتقاد من، وقتی که تقریر حقیقت با تقلیل مرارت تعارض پیدا کرد، تقریر حقیقت مهم تر از تقلیل مرارت است. بنابراین در این جا هر چند گفتن حقیقت به طرف مقابل، درد و رنجش او را افزایش دهد، بهتر از آن است که چون درد و رنجش افزایش پیدا نکند، حقیقت را کتمان کنیم.

«حکم» من در اینجا بر اساس دیدگاه فضیلت گرایانه ای است که در اخلاق دارم. تاکنون هیچ دلیلی اقامه نشده که هرگاه انسان بین تقریر حقیقت (بیان آشکار حقیقت) و تقلیل مرارت (کاهش درد و رنج) تعارض پیدا کرد، یکی از طرفین را ترجیح داده است. سنخ روانی من این است که تقریر حقیقت اخلاقی تر است و معتقدم پنهان کاری شاید درد و رنج طرف مقابل را افزایش ندهد ولی تقریر حقیقت مقدم بر تقلیل مرارت است می گویم که اگر وارد قرارداد عاشقی جدیدی شدیم، باید صریحا به همسر یا دوست مان بگوییم که دیگر به مانند سابق عشقی به او نداریم.

به زبان ساده ما حقیقت را بیان می کنیم چون وظیفه اخلاقی ماست. اما اینکه طرف مقابل رنج می برد دیگر به عهده جهانی است که در آن برخی حقایق تا این حد تلخ برای آدمیان وجود دارد. این که جهان به صورتی ساخته شده که بعضی از حقایق این قدر خردکننده هستند و این قدر درد و رنج آدمیان را افزایش می دهند مسئولیتش با ما نیست. ما باید همواره حقیقت را بیان کنیم چون مسئول اعمال خودمان هستیم.
 
البته این را هم اضافه کنم که تا وقتی که عشق درونی در ارتباطات بیرونی جلوه پیدا نکرده است، ضرورتی نیست که طرف را از این واقعیت باخبر کرد. چون عاشق شدن دست خود ما نیست و چه بسا خودمان نیز از کتمان آن رنج می بریم. طرف مقابل وقتی رنج می برد که می بیند من در آن جهتی که در اختیار خود من بوده خلاف قرارداد عمل کرده ام، وارد رفتار عاشقانه با فرد دیگری شده ام، و حقیقت را کتمان کرده ام.

اگر فسخ قرارداد، منجر به اتفاق ناگواری همچون خودکشی طرف مقابل شود، آیا به لحاظ اخلاقی من محکوم ام؟ خودکشی طرف مقابل به خاطر فسخ شدن قرارداد، فسخ قرارداد را از اخلاقیت نمی اندازد. حتی می توانم بگویم که اگر کسی به من مراجعه کند و بگوید که عاشق شده و بین این که حقیقت را به همسرش بگوید یا نه، درمانده و تقریبا مطمئن است که همسرش با اطلاع از این اتفاق خودکشی می کند، من به آن فرد می گویم برو و حقیقت را بگو.

این که طرف مقابل خودکشی می کند، برخاسته از وجه تراژیک زندگی است. اما وقتی امر دایر است بین کتمان حقیقت یا بیان حقیقت، بیان حقیقت مقدم بر کتمان حقیقت است. اما آیا فردی که قراردادش را در این جا فسخ کرده، هیچ مسئولیتی در قبال این خودکشی ندارد؟ چرا دارد.

مسئولیت اعمال سابق، همیشه با من است. در این جا من به خاطر رعایت نکردن ساحت اول و بی توجهی به زمینه های عاشقی، و این که قبلا وسایلی فراهم آورده ام که با فرد دیگری مواجهه پیدا کنم، و بعد از مواجهه نگذاشته ام که عشق درونم بماند و آن عشق به رفتارم هم سرایت پیدا کرده، البته خطاکارم.

آیا در برابر نقض قرارداد، طرف مقابل نیز به لحاظ اخلاقی مجاز به نقض قرارداد است؟ فسخ قرارداد لزوما عملی ضداخلاق نیست اما نقض همیشه عملی ضداخلاقی است. اگر محرز شد که یکی از طرفین قرارداد را نقض کرده، طرف مقابل حق فسخ دارد نه وظیفه فسخ. طرف مقابل حق دارد قرارداد را فسخ کند، نه این که وظیفه داشته باشد فسخ کند. اما به جز حق فسخ، طرف مقابل نیز حق نقضِ متقابل ندارد. چون هیچ کسی هیچ وقت حق نقض قرارداد را ندارد و تکثیر خطا، خطا را تبدیل به صواب نمی کند. اگر طرف مقابل خطایی مرتکب شد، و آن خطا اسمش نقض قرارداد است، من نمی توانم بگویم پس من هم حق نقض پیدا کرده ام. من نهایتا حق فسخ و قطع ارتباط دارم.

آیا می توان توافق کرد که قراردادمان را به دلخواه نقض کنیم؟ شاید دو نفر توافق کنند که چون یکی از آن دو قرارداد را نقض کرده، از آن پس می توانند هر یک به نوبه خود قرارداد را نقض کنند. اما آیا اصلا خود این قرارداد اخلاقی است؟ اخلاق پیشاقرارداد متفاوت است با اخلاق پساقرارداد. در عاشقی سخن بر سر اخلاق پساقرارداد است و این که دو طرف باید به هر قراردادی که بسته اند التزام بورزند اما اخلاق پیشاقرارداد هم می گوید که هر قراردادی اخلاقی نیست.

منبع:برترینها
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربازدید ها