به‌روز شده در: ۰۵ ارديبهشت ۱۳۹۶ - ۱۱:۰۹
کد خبر: ۳۳۷۴۷۱
تاریخ انتشار: ۰۶ بهمن ۱۳۹۵ - ۱۴:۰۵
به گزارش صدخبر : کاش آن روزی که به انگیزه ساخت کلیپ بزرگداشت زنده یاد هما روستا به خانه اش رفتم تا از میان حرف هایش، کلیپی هفت دقیقه ای استخراج کنم، با او درباره زندگی و آثارش بیش از یک ساعت هم کلام می شدم تا امروز غبطه نخورم و به خود نگویم که چه حیف و صدافسوس.

آشنایی من با زنده یاد هما روستا، مثل همه ایرانی ها ابتدا به واسطه آثارش بود، اما در پی درگذشت استاد حمید سمندریان، که به سال 1391 رخ داد، بانو را از نزدیک شناختم. او به واسطه دوست عزیزی- فریبرز دارایی- به سراغم آمد که: «کنارم باش و کمک کن تا جشنی را در زادروز حمید عزیزم برگزار کنم.» با همراهی یگانه فرزندش - کاوه سمندریان - و جمعی از دوستان (شاهین اسلامی، ساسان پیروز و فریبرز دارایی) کنارش بودیم تا نخستین جشن زادروز استاد سمندریان در سال پس از عروجش و در اردیبهشت 1392، با شکوه هر چه تمام تر برگزار شود؛ جشنی که خشت اول راه اندازی آکادمی سمندریان شد. بانو هما روستا، با اینکه درگیر معالجه و شیمی درمانی بود اما با اشتیاق فراوان، آموزشگاه و آکادمی سمندریان را راهبری می کرد.

همان سال، در انجمن منتقدان و نویسندگان خانه تئاتر، برایش بزرگذاشتی ترتیب دادیم و تصمیم گرفتیم کلیپی درباره اش بسازیم؛ و این به عهده من شد؛ همان که در ابتدا گفتم و غبطه خوردم. به خانه پرمهرش رفت. با او هم کلام شدم و زندگی اش را رج زدم. در ادامه متن کامل حرف هایش را که در آن کلیپ نیامده بود، خواهید خواند.
 
 با «هما روستا» درباره زندگی و آثارش

این روزها مدام به خود می گویم چرا من فرصت به دست آمده آن روز را برای ثبت کامل تر تاریخ شفاهی او، مغتنم ندانستم؛ چرا که آن هنگام متاسفانه همه فکرم و ذکرم برگزاری درست جشن پیش رو و بزرگذاشت او بود. در روز جشن که مقارن با زادروز او- چهارم مهر- بود، بیماری مهلک امانش را برید و نتوانست که بیاید. پس از پایان مراسم کیک تولدش، هدایا، نشان عبدالحسین نوشین را به منزلش بردیم؛ با علی اصغر دشتی، همایون غنی زاده، حمید پورآذری، محمدحسن معجونی و مجید توکلی. چقدر خوشحال شد. مدام از من پوزش می خواست و سرفه کنان می گفت: «رسول جان، ببجش که مراسمت را با نیامدنم خراب کردم.» و این افتادگی او، مرا رسما ویران می کرد.

باری، این گذشت و چند وقت بعدتر، به واسطه سمت اداری ام (در آن هنگام مدیر کل روابط عمومی سازمان سینمایی بودم) در جلسات ستاد برگزاری سی و  دومین جشنواره بین المللی فیلم فجر شرکت می کردم. قرار بود برای بزرگداشت های آن سال جشنواره تصمیم سازی شود. هر یک، اعضای ستاد نامزدهای خود را نام بردند، من اما در گوشه ای از میز جلسه ساکت بودم. علیرضا رضاداد (دبیر جشنواره) رو به من کرد و گفت: «چرا چیزی نمی گویی؟ تو پیشنهادی نداری؟» و من بی اختیار، اما هدفمند، شروع به تشریح آن روزهای هما روستا کردم. از زندگی اش با حمید سمندریان و آموزشگاه شان گفتم. از «پرنده کوچک خوشبختی»، از «مسافران» و بازی درخشانش در «از کرخه تا راین»؛ و از اینکه او سه نامزد سیمرغ بلورین جشنواره فیلم فجر شد و هرگز به آن آسیب نرسید... که رضاداد حرفم را قطع کرد و گفت: «بهترین انتخاب است. آیا همه موافق اند؟» و دید و دیدم که همه موافق بودند.
 
ساخت کلیپ بزرگداشتش را به خواست خودش به محمدعلی سجادی سپردریم؛ چیزی که در نهایت به فیلم بلند «حمید هما» تبدیل شد و قسمت کوتاهی از آن نیز در آیین افتتاحیه سی و دومین جشنواره بین المللی فیلم فجر پخش شد. آن شب در تالار وحدت، نوبت به حضور او روی صحنه رسیده بود؛ هما آمد؛ باوقار و خشنود؛ با آن صدای خاص و لبخند دلنشین.
روزها از پی هم رفتند. به سال دیگری رسیدیم و ما بار دیگر در کنار او دومین جشن آکادمی را هم در اردیبهشت 1393 برگزار کردیم. حالا دیگر داشت آرام آرام، بیماری مهلک تمام جانش را می گرفت. اما همچنان شور زندگی داشت و مستمر پیگیر آکادمی بود. روزها به سرعت می گذشت و ما به سال 1394 رسیدیم. باید سومین جشن آکادمی سمندریان را برگزار می کردیم؛ این بار عمارت مسعودیه به عنوان محل برگزاری مراسم انتخاب و دوست عزیزی نیز به ترکیب جمع ما اضافه شده بود؛ دکتر امیر روشن... که هر چه در توان داشت به کار بست تا سومین جشن  آکادمی باشکوه تر برگزار شود.

حال زنده یاد هما روستا که دیگر به او «هماجون» می گفتم، روز به روز بدتر و برگزاری جشن هم هر روز با چالشی جدید مواجه می شد که خود مثنوی هفتاد من است. به هر طریق که بود بر مشکلات فایق آمدیم و سرانجام، در یکم خرداد آن سال جشن برپا شد؛ او هم آمد؛ با دستگاه اکسیژن. حالش اصلا خوب نبود. در دل، خدا را شکر می کردم که چه خوب، جشن برپا شد و او بار دیگر دید.

آن شب در پی هفته سخت قبل از آن، که بابت برگزاری جشن ما را دچار رنج فراوان کرده بود، فقط قطع برق را کم داشتیم که متاسفانه رخ داد و ما به ترفندی آن مشکل را رفع کردیم و بعد آن طوفان لعنتی که پایان جشن، صحن اصلی عمارت مسعودیه را درنوردید. من هردم، در دل به خود می گفتم: «خدایا! می شود که امشب به خیر و خوشی بگذرد؟!»

فردای آن روز «هماجون» مستقیم به بیمارستان لاله رفت. ریه اش آب آورده بود؛ و این خبر خوبی نبود. جمع ما (مهدخت اکرمی، فریبرز دارایی، محمدحسن معجونی، حمید لبخنده و همایون غنی زاده) به نوبت و البته در کنار یگانه فرزندش- کاوه- و خواهرش- مارینا- که از آلمان آمده بود و برادرش- کیومرث افشار- سعی می کردیم. که روزهای سخت بیماری و بیمارستان را برایش قابل تحمل تر کنیم. او اما شور زندگی بسیار داشت. می خواست شانسش را برای زنده ماندن امتحان کند. پس به دعوت مادرش که مقیم آمریکا بود، خواست که برود؛ و رفت. او رفت و ما ماندیم و کاسه خالی آبی که پشت سرش ریخته بودیم. در آن لحظه های قبل از رفتن جوری محکم از غلبه کردن بر بیماری سخن می گفت که ما هم به باور قطعی رسیده بودیم که او حتما با سلامت کامل از آمریکا به وطن باز خواهدگشت؛ رویایی که متاسفانه هرگز تعبیر نشد.
 
با «هما روستا» درباره زندگی و آثارش

هما روستا کی و کجا چشم به جهان گشود و در چه خانواده ای پرورش یافت؟

من 4 مهر سال 1325 در تهران به دنیا آمدم. تاشش سالگی در تهران بودم. اما بعد مجبور به مهاجرت شدم؛ چون در آن زمان پدرم مقیم مسکو بود. مرا در سفری طولانی به مسکو بردند تا به پدرم برسم.

گویا روزهای خیلی سختی را هم گذراندید...

بله، همین طور است. یک سال با آدم های غریبه در سفر بودم. آنجا به مدرسه رفتم و دیپلم گرفتم. مدت طولانی در مسکو زندگی کردم. بعد از دیپلم با خانواده به آلمان رفتیم. پدرم دوست نداشت که در رشته تئاتر و یا هنر ادامه تحصیل بدهم. او هم مثل تمام پدر و مادرهای آن زمان ایران که می خواستند فرزندشان مهندس یا دکتر شود، چنین آرزویی داشت. از آنجا که من مدرسه را با نمرات خوب تمام کرده بودم، پدرم می گفت تو که باهوشی، چرا می خواهی هنر بخوانی؟ فکر می کرد همه بی هوش ها باید هنر بخوانند. اما من اعتقاد دیگری داشتم و عاشق تئاتر بودم. با این حال، به زور پدر، یکی، دو سال در آلمان رشته شیمی و بعد داروسازی خواندم.

هرکدام از اینها را که می خواندم یک اتفاقی برای من می افتاد. آنقدر از لحاظ روحی و روانی حالم بد می شد و به عشقم تئاتر کشش بیشتری پیدا می کردم تا اینکه یکی از استادانم در رشته شیمی وقتی فهمید من عاشق تئاتر هستم با پدرم مفصل حرف زد و پدرم را متقاعد کردم که من باید آن چیزی را که دوست دارم، دنبال کنم وگرنه با اینکه نمره های خوبی دارم هیچ وقت نمی توانم مهندس خوبی شوم. او به پدرم گفت که دختر آن قد عاشق تئاتر است که حتما روزی در تئاتر یک چیزی می شود. شما اجازه بدهید که به دنبال علایقش برود. پدرم در نهایت متقاعد شد ولی با من قهر کرد. به من گفت: «من تو را آزاد می گذارم. برو هر غلطی می خواهی بکن، فقط باید از جلوی چشم هایم دور شوی؛ برو رومانی.» و مرا فرستاد رومانی.

من هم به آنجا رفتم درس تئاتر خواندم. سال دوم، سوم بودم که متاسفانه پدرم فوت کرد. بعد از اتمام تحصیل به آلمان برگشتم. در آلمان هم نزدیک بود که وارد فضای حرفه ای تئاتر آلمان بشوم که خیلی هم از این بابت خوشحال بودم. یک کارگردان مشهور از من دعوت به کار کرد که در نهایت منجر شد بازیگران زن اعتراض کنند که چرا یک نفر از بیرون سندیکای بازیگران دعوت به کار شده و ما که در تئاتر هستیم، کار نداریم و دعوت نشده ایم. در آنجا سندیکای بازیگران خیلی قدرت داشت. بنابراین پس از مدتی تمرین، کارگردان به من گفت که متاسفام، دوست دارم با تو کار کنم. اما می بینی که شرایط جور نیست. به تو پیشنهاد می کنم به درسدن (یکی از شهرهای بزرگ آلمان) بروی. آنجا یک کمپانی تئاتری را می شناسم که رییسش با من خیلی دوست است. به او می گویم که تو را استخدام کند. برو کارت را شروع و بیشتر روی لهجه ات کار کن.

مشکل لهجه داشتید؟

لهجه روسی داشتم. در نمایشی که او می خواست کار کند لازم بود که این دختر لهجه روسی داشته باشد؛ چون نقش یک دختر روس را بازی می کردم. به هر حال نشد و به من خیلی بر خورد. بعد یاد پدرم افتادم که می گفت تو ایرانی هستی و باید روزی به ایران برگردی؛ به این ترتیب، به ایران برگشتم.

و این چه سالی بود؟

1349 بود...
 
با «هما روستا» درباره زندگی و آثارش

... همان سال هایی که به تدریج فرنگ رفته های تئاتر ما به وطن بر می گشتند...

بله، حمید سمندریان از آلمان، داود رشیدی از سوییس و علی رفیعی از فرانسه به کشور برگشته بودند. خون تازه ای در رگ های تئاتر ایران به جریان افتاده بود. تازه، به این جمع می توانید رکن الدین خسروی را اضافه کنید.

اولین نمایشی که بازی کردید چه بود؟

در ابتدا به استخدام اداره تئاتر درآمدم. اولین نمایشی هم که کار کردم، «بازرس» گوگول به کارگردانی عزت الله انتظامی بود و با علی نصیریان، مهین شهابی، داریوش مودبیان و تمام بازیگرانی که این روزها سن و سالی از آنها می گذرد، مثل ایرج راد و فرامرز صدیقی هم بازی شدم.

در آن سال ها، با کدام یک از کارگردان ها به عنوان بازیگر راحت تر بودید؟

با حمید سمندریان همیشه راحت تر بودم. پیش از ازدواجمان او می خواست نمایش «کرگدن» را کار کند که من را به کار دعوت کرد، ولی من آن موقع جای دیگری قول همکاری داده و درگیر کار بودم.

آشنایی تان با استاد سمندریان از همین جا شروع شد؟

نه، آغاز آشنایی ما در دانشکده هنرهای دراماتیک بود. فوق برنامه دانشکده دست من بود. دکتر مهدی فروغ مرا سر کلاس های استادان می فرستاد تا به آنها کمک کنم. یک روز هم من را سر کلاس سمندریان فرستاد. من خیلی برای ایشان احترام قایل بودم و به مرور دانشجوهایش ما را به هم نزدیک کردند. تبلیغ من را به ایشان تبلیغ ایشان را به من می کردند. چنین شد که ما بیشتر به هم توجه کردیم.

یک تئوری هست که می گوید بعضی ها برادر خوبی هستند اما شاید نامزد خوبی نباشند. بعضی ها دوست خوبی هستند ولی ممکن است همسر خوبی نباشند. با حمید سمندریان، از طرفی همکار بودید و از طرف دیگر همسرتان بود. اول بگویید به عنوان همکار چه حسی نسبت به او داشتید و آیا از همکاری با وی راضی بودید؟ و بعد بفرمایید در جایگاه همسر چگونه مردی بود؟

در مقام کارگردان، ما واقعا از او می آموختیم. درست است که کارکردن با او بسیار سخت بود و مو را از ماست می کشید، اما حاصل کارش همیشه عالی بود. به نظر من خیلی از بازیگران ایران بهترین بازی های عمرشان را در نمایش های سمندریان ارائه کرده اند. اما به عنوان همسر خب با این جور آدم ها زندگی کردن خیلی سخت است. به هر حال اینها آدم های عادی نیستند و کارمندی زندگی نمی کنند که صبح بروند سر کار و عصر برگردند.

سمندریان آن شیفته تئاتر بود که بعضی وقت ها اصلا یادش می رفت که زن دارد و گاه من را از یادمی برد. به عنوان زن اینها به من بر می خورد ولی به مرور من عادت کردم و با آن کنار آمدم. می خواهم بگویم فهمیدن این جور آدم ها کار سختی است و اگر نفهمی شان، نمی توانی زندگی کنی و دائم باید دعوا داشته باشی. من به مرور فهمیدم که این از هیجانات زندگی هنری اش است که تو را از یاد می برد، نه اینکه تو را دوست نداشته باشد. وقتی ناخوش و یا افسرده و ناراحت می شدم واقعا نمی خواست و نمی توانست که ناراحتی مرا ببیند. این جورها بود که می فهمیدم واقعا دوستم دارد؛ به طور کلی در زندگی آرام و مهربان بود اما سر کار، هیجان بسیار زیادی داشت.

حاصل زندگی مشترک شما یک فرزند به نام کاوه است. چه شد که به یک فرزند بسنده کردید؟

قبل از انقلاب آن قدر کار داشتیم و کارمان برایمان مهم بود که تصمیم گرفتیم فعلا بچه دار نشویم. فکر می کردیم که داریم تئاتر را حرکت می دهیم و برای تئاتر زحمت می کشیم. بعد از انقلاب که کارمان کمتر شد به فکر بچه افتادیم. ولی دیگر سنمان بالا رفته بود و برای چند تا بچه داشتن دیر بود. پس به همان یکی بسنده کردیم.
 
با «هما روستا» درباره زندگی و آثارش

فرزندتان درست عکس جریان کاری شما و همسرتان عمل کرده و به دنیای کامپیوتر وارد شد...

خب شاید طبیعتش این گونه بوده است. البته از بچگی به هنر خیلی علاقه مند بود؛ حتی در فیلمی از پدرش به نام «تمام وسوسه های زمین» بازی کرد (نقش بچگی رضا کیانیان)، اما خوشش نمی آمد از اینکه نصفه شب ها جلوی دروبین برود؛ یک مقدار راحت طلب بود. درباره تئاتر هم هروقت من یا سمندریان کار می کردیم یک گوشه ای از تئاتر را بهم به او می سپردیم که ببینیم دوست دارد یا نه، ولی فکر می کنم پدرش معروف تر از اینها بود که او بخواهد کار پدرش را انجام دهد. شاید غرور یا ترس که نکند و یا نتوانم به جایگاه پدرم دست یابم. این جور بچه ها معمولا رشته شان را عوض می کنند تا مقایسه نشوند. هیچ وقت به من نگفت چرا، ولی فکر می کنم که محبوبیت و معروفیت پدرش باعث شد که عقب بکشد، چون ناخودآگاه همه او را با پدرش مقایسه اش می کردند.

در سال های آغازین پس ازانقلاب چه شد که رستوران داری کردید؟

همان اوایل انقلاب، سمندریان خیلی دوست داشت که «گالیله» را کار کند. ما تمرینات خود را در تالار وحدت شروع کرده بودیم و ذوق و شوق این کار را داشتیم که زمزمه هایی آمد مبنی بر آنکه رییس آنجا که نامش یادم نیست، گفت که من تا زنده هستم نمی گذارم این نمایش اینجا اجرا شود. ما توجهی نکردیم و به کارمان ادامه دادیم تا اینکه روزی نگهبان آنجا جلوی سمندریان را گرفت و گفت که باید آلبوم عکس از خانم هایی که با شما همکاری دارند براساس همان حجابی که قرار است بازی کنند، درست کنید تا رییس ببیند.

خیلی به سمندریان برخورد و عصبی شد و تا خانه پیاده آمدیم. سمندریان گفت که من دیگر پایم را آنجا نمی گذارم؛ دارند به من و گروهم رسما توهین می کنند. این شد که تصمیم گرفتیم شغلمان را عوض کنیم. باید از یک جایی زندگی خود را اداره می کردیم. آن موقع خیلی از بچه های تئاتری و جوان ها دور و برمان بودند و با ما همکاری داشتند. یک رستوران باز کردیم. البته فقط ناهار می دادیم؛ اما غذاهایمان واقعا خوشمزه بود. آنجا پاتوق همه بچه های تئاتر شده بود. ما یک آشپز و یک دستیار آشپز حرفه ای داشتیم، اما بقیه، همه از همکاران گروه سمندریان بودند، مثل احمد آقالو، حمید لبخنده و محمد حمزه که الان نقاش است، امید روشن ضمیر که در آمریکا سینما خوانده بود هم با ما همکاری می کرد.

حسین عاطفی، جمال اجلالی هم که اصولا فصلی بودند؛ بعضی وقت ها بودند و بعضی وقت ها هم نبودند. آنچه مهم تر از همه چیز بود، این بود که در آن شب های سخت پس از دوران انقلاب فرهنگی، رستوران به ما کمک می کرد تا گذران زندگی کنیم. آن هنگام گاه در کنار این کار، نمایشنامه خوانی هم می کردیم تا خودمان را آماده نگاه داریم. حتی برای رادیو می خواستیم یک نمایشنامه کار کنیم که نشد. همان وقت بود که به من پیشنهاد بازی در سریال و سینما را می دادند، ولی من قبول نمی کردم؛ چون واقعا آمادگی نداشتم که یک جور دیگر کار کنم. در چنین اوضاعی بود که ما بچه دار شدیم و کاوه به دنیا آمد. کاوه امید زندگی همه بچه های رستوران بود.

گویا کاوه را استاد سمندریان با اسم به خصوص صدا می زد...

بله، به او «کاکولی» می گفت؛ خیلی کاوه را دوست داشت.

بعد چه شد که رستوران را تعطیل کردید؟

مجبور شدیم؛ چون حقوق کارکنان را هم از پدر حمید می گرفتیم؛ او هم اعتراض می کرد که این چه رستورانی است که حقوق کارکنانتان را باید من بدهم؛ بنابراین رستوران را تعطیل کردیم. کمی بعدتر دکتر علی منتظری رییس مرکز هنرهای نمایشی شد و خب، خیلی مثبت عمل کرد. حسین جعفریه هم که جزو دانشجویان حمید در دانشگاه تهران بود و مثل تمام شاگردانش به او عشق می ورزید، خیلی تلاش کرد تا سمندریان بار دیگر کار کند و منتظری و سمندریان را با هم رو به رو کند.

دکتر منتظری خودش به خانه ما آمد و با حمید صحبت کرد که کار کند؛ و چنین شد که سمندریان را با «ازدواج آقای می سی سی پی» به صحنه برگرداند. البته «گالیله» را باز هم نگذاشتند که اجرا کند. «ازدواج آقای می سی سی پی» در آن زمان خیلی اجرای موفقی شد؛ هم از لحاظ تماشاگر و هم از منظر منتقدان، رضا کیانیان هم بعد از سال ها کارنکردن، برای اولین بار به صحنه برگشته بود و خودش را در آن نمایش مطرح کرد. احمد آقالو فوق العاده زیبا بازی کرد. همین طور میکائیل شهرستانی و دیگران.

چه شد که تصمیم گرفتید کانون آموزش های هنری سمندریان را راه اندازی کنید؟ ایده اش از کجا شکل گرفت؟

اول در ادامه تئاتر یک اتاق به ما دادند که سمندریان با یک عده جوان علاقه مند به صورت کارگاهی کار کند. وقتی هم فضای کار را برای کارگردانی اش سخت دید، به فکر این افتاد که یک جوری در تئاتر باشد؛ لااقل یک عده ای را تربیت کند که اگر نتواند بازی کنند، دست کم تماشاگر باشعورتری برای تئاتر باشند و بد را از خوب تشخیص دهند. به مرور به این فکر افتاد که جایی را پیدا کند. پس، گشتیم و همین مکان فعلی را که متعلق به یکی از شاگردانش- خانم رزم آرا- بود، اجاره کردیم.

دوست داشت از یک جای کوچک شروع کند. او هرگز دنبال پول درآوردن نبود. پول را در حدی می خواست که بتواند زندگی آرام و بی دغدغه ای داشته باشد. آموزشگاه تنها جایی بود که شاید سمندریان را سرپا نگه می داشت؛ چون شرایط تئاتر کارکردن خیلی سخت شده بود. برای جوان ترها هم سخت بود، چه برسد به آدمی که سنی از او گذشته است؛ بنابراین آموزشگاه برایش مثل قرص آرام بخش بود.
 
 با «هما روستا» درباره زندگی و آثارش

برنامه ای برای توسعه آموزشگاه دارید؟

خیلی دوست داشتم مکان آموزشگاه را عوض و جای بزرگ تری را اختیار کنیم. الان کلاس هایی که داریم، محدود است؛ چون جا نداریم. استقبال خوبی می شود، ولی به خاطر کمبود جا، ما نمی توانیم همه را قبول کنیم. اگر بخواهیم استادهای بیشتری بیاوریم و کار را گسترش دهیم و به صورت آکادمی دربیاوریم، جایمان خیلی کوچک است و جواب گو نیست. اگر هم بخواهم یک جای دیگری را اجاره کنم که هیچ کس به من این ضمانت را نمی دهد که لااقل ده سال ما را تحمل کند. اجاره نشینی سال به سال است و اصلا نمی شود برنامه ریزی ده ساله داشت. البته شهردار محترم تهران به ما قول هایی داده که هنوز تحقق نیافته است.

و چه شد که به فکر راه اندازی آکادمی سمندریان افتادید؟

همیشه دوست داشتم نام سمندریان تا ابد جاوید بماند. این را از آن جهت که یک نسبتی با او داشتم، نمی گویم، به عنوان یک آدم تئاتری می خواهم بگویم که او خیلی برای تئاتر ایران زحمت کشید و این حق مسلم اوست که یک جایی باشد که دست کم سالی یک بار یادش را زنده نگه دارد.
 
بچه های تئاتری هم که واقعا این روزها خوب کار می کنند، تشویق شوند و بدانند که سال دیگر چنین جشن مستقلی هست که کارشان را ارزیابی می کند؛ که اگر خوب کار کردند، می توانند مدال سمندریان را مال خود کنند. با این کار، سمندریان برای من همیشه زنده است. روز تولدش را برای مراسم هر ساله انتخاب کردم. چون تولدش برای من خیلی عزیز است و از طرفی مرگ را هم دوست ندارم؛ نمی خواهم او را سالمرگش به یاد آورند. وقتی می گویم روز تولد، یعنی اینکه او هست هنوز و امتداد دارد.

در یک سالی که بدون سمندریان گذراندید چه کسانی همراهتان بودند؟

خیلی ها، خدا را شکر. دوستان جوانم مثل فریبرز دارایی که هر کاری از دستش بربیاید برایم انجام می دهد، مهدخت اکرمی، شبنم فرشادجو، لیلی رشیدی و خیلی های دیگر که با هم دوست بودیم و پس از مرگ حمید نزدیک تر شدیم؛ دوستان قدیمی تر هم هستند. مثل محمدحسن معجونی همیشه مهربان که من حتی برایش در «باغ آلبالو» باز هم کرده ام؛ که با توجه به بیماری ام خیلی برایم سخت بود، ولی این کار را کردم. خیلی های دیگر هم هستند که می ترسم اگر اسم یکی را بگویم و دیگری را نگویم از من برنجند. اما از همه آنها تک به تک تشکر می کنم.

پس از چهارده سال در سال 92 با «باغ آلبالو» به روی صحنه بازگشتید. چه حالی داشتید؟

قرار بود قبلا «باغ آلبالو» را با محمدحسن معجونی کار کنیم اما متن آن در جشنواره تئاتر فجر رد شده بود. پس آن را کنار گذاشتیم. وقتی حسن گفت که می خواهی دوباره «باغ آلبالو» را کار کنیم، با اشتیاق پذیرفتم. من این نمایشنامه را خیلی دوست دارم؛ اصلا عاشق آنتوان چخوف هستم. می خواستم از فکر کردن و تنها بودن فرار کنم و کاری را هم که بلدم انجام دهم. حسن گروه خوبی دارد که همه از بچه های مستعد و مهربان هستند. برای من اول یک مقدار سخت بود چون از من یک جنس بازی می خواست که تا آن موقع بازی نکرده بودم؛ حسن را رسما عصبی کرده بودم و او مدام ریشش را می کند.
 
اما من نمی خواستم بازی مد نظر او را ارائه دهم؛ بالاخره من کوتاه آمدم و آن بازی ای را که او دوست داشت ارائه دادم.

می دانید، ما عادت داشتیم برای سمندریان استیلیزه بازی کنیم، چون این نوع بازی را برای خودش و کارهای خودش دوست داشت. می گفت چندتن گوجه فرنگی را می پزند که این مقدار رب از آن دربیاورند، من آن رب را می خواهم، آن گوجه فرنگی ها را نمی خواهم، چون جای زیادی می گیرد. این سلیقه اش بود، نه اینکه کارهای دیگران را قبول نداشت، خیلی هم دوست داشت اگر کار خوبی بود، ولو در چارچوبی دیگر، استقبال می کرد. اما به طور کلی بازی استیلیزه را بیشتر دوست داشت؛ استیلیزه یعنی عصاره یک حس را نشان بدهی؛ عصاره یک حالت را نشان بدهی.
 
همیشه مثال می زد و می گفت فرض کنید که می خواهید یک سیگار بکشید، دنبال سیگارتان می گردید، فندکتان را پیدا نمی کنید، می زند یا نمی زند، حرکات زیادی می خواهد تا سیگارتان را روشن کنید، من می خواهم این جوری باشد که سیگار را دربیاوری و روشن کنی؛ این یعنی بازی استیلیزه؛ یعنی تمام اضافات را حذف کردن. برای همین، من همه به این نوع بازی عادت کرده ام، ولی با حسن یک نوع بازی دیگر را هم یاد گرفتم.
 
 با «هما روستا» درباره زندگی و آثارش
 
به شما کم کار پیشنهاد نمی شود ولی در دوره معاصر فاصله بین کارهای بازیگری و همین طور کارگردانی تان خیلی زیاد شده است. چرا؟

عادت کرده بودم با سمندریان کار کنم، راستش زیاد با کارگردان های دیگر کیف نمی کردم؛ ولی شاید اشتباه می کردم و باید بدون کیف می رفتم و کارم را می کردم؛ چون هر کاری یک تجربه جدید است؛ یک دنیای دیگر است. الان پشیمان ینستم که با حسن کارکردم، یک تجربه جدید، یک دنیای دیگر و یک زاویه دید متفاوت بود. شاید اشتباه من این بود که دوست داشتم فقط با سمندریان تئاتر کار کنم و او هم خب، خیلی کم کار می کرد. از لحاظ کارگردانی هم من خیلی در کار وسواس دارم و خیلی سخت می شود من را حرکت داد. از طرفی بیماری خودم و بعد همسرم و دوباره خودم، باعث شد که حضور حرفه ای ام کمرنگ شود.

خاطره ای از کار کردن با استاد سمندریان دارید؟

با سمندریان کارکردن خیلی سخت بود؛ برای اینکه یک دیکتاتور به تمام معنا در کار بود؛ دیکتاتوری مطلق داشت و می گفت با دموکراسی نمی شود در ایران تئاتر کار کرد. ما هم از این دیکتاتوری هایش، نتیجه های خوبی می گرفتیم و در مجموع به نفع ما بود. با اینکه می گویند دیکتاتوری بد است ولی در کار ما ثمربخش است. او می دانست چه می خواهد و حتی روی ریتم نمایش و سکوت ها حساس بود و من بازیگر حق نداشتم سکوت دو ثانیه ای را چهار ثانیه کنم.

به یاد دارم در اجرای نمایش «ازدواج آقای می سی سی پی» در همان آغاز نمایش که آقای می سی سی پی (رضا کیانیان) وارد شد و مونولوگی را گفت، سمندریان به من گفته بود وقتی مونولوگ رضا تمام شد، در پشت صحنه تا سه می شماری و بعد می روی روی صحنه ظاهر می شوی، می ایستی و می گویی: «شما؟» همان لحظه که قرار بود من روی صحنه بیایم احمد آقالو از من سوالی پرسید و من هم جوابش را دادم و دیدم که به ناگاه سکوت شد و حس کردم که سه ثانیه شده پنج ثانیه.
 
ناگهان سمندریان شروع کرد به فریاد زدن که «پرده ها را ببندید، شما اصلا نمی دانید تئاتر چیست و بروید همان فیلمتان را بازی کنید...» آن شب، اجرای جنرال کار ما بود و تماشاگر هم داشتیم که کارکنان مجموعه تئاتر شهر و اقوامشان بودند و تقریبا پایین سالن اصلی مجموعه تئاتر شهر پر بود؛ همه آنها من را به عنوان یک ستاره سینما می شناختند و تعجب کرده بودند و می خواستند از من دفاع کنند. من هم ایستاده بودم و از جایم نمی توانستم تکان بخورم و همین جوری با همان ژستی که وارد شده بودم، خشکم زده بود.
 
سمندریان هم مدام داد و فریاد می کرده که پرده را ببندید... خلاصه پرده جلوی چشم حیرت زده ما و تماشاگران بسته شد. و آن طرف پرده سمندریان هنوز داشت با من دعوا می کرد و من نمی توانستم هیچ عکس العملی انجام دهم که احمد آقالو آمد و رو به سمندریان گفت: «آقا تقصیر من بود.» من اما اصلا نمی توانستم حزف بزنم و شروع کردم به گریه کردن.

رضا کیانیان رفت تا سمندریان را آرام کند و آقالو هم مرا آرام می کرد. خلاصه بعد از 45 دقیقه سمندریان آرام شد و گفت پرده را کنار بزنید و تا پرده کشیده شد من با همان ریخت قیافه گریم ریخته شده در همان پوزی که باید می ایستادم، ایستادم و گفتم معذرت می خواهم؛ که سمندریان گفت بروید صورتتان را بشویید تا نیم ساعت دیگر دوباره اجرا را آغاز کنیم. خیلی کارکردن با او سخت بود؛ خیلی سختگیر بود؛ ولی حاصل کار خیلی خوب بود.
 
با «هما روستا» درباره زندگی و آثارش

حالا که پای خاطره به میان آمد شاید بهتر باشد پایان این گفت و گو، خاطره نخستین همکاری شما با ایشان باشد...

اوایل ازدواجم، نمایشنامه «بازی استریندبرگ» نوشته فریدریش دورنمات را ترجمه کردم و به عنوان دستیار کارگردان کنار سمندریان قرار گفتم. فخری خوروش، محمدعلی کشاورز و اسماعیل شنگله بازیگران نمایش بودند. فخری خوروش به دلایلی از گروه کنار رفت و قرار شد آذر فخر با هما همکاری کند، اما چون در تلویزیون ضبط داشت با تاخیر به گروه پیوست؛ بنابراین در تمرینات گروه، نقش «آلیس» را من روخوانی می کردم تا بازیگران دیگر به تمرین ادامه دهند.
 
من فارسی را بد می خواندم و سمندریان که در کار خیلی جدی بود، سرم داد می کشید. من هم شوکه می شدم و می گفتم آخه قرار نیست که من این نقش را بازی کنم؛ دارم کمک می کنم. سمندریان هم می گفت: «یک بازیگر حتی اگر بخواهد سوفله هم بکند، باید درست بخواند، مایه بگذارد و انرژی مصرف کند.» و من بغض می کردم. به تمرین ها ادامه دادیم و من تمام انرژی ام را برای درست خواندن نقش به کار بستم.

یک روز سر تمرین شنگله و کشاورز به سمندریان پیشنهاد کردند که در اجرای صحنه نقش آلیس را من بازی کنم و سمندریان پس از تاملی طولانی پذیرفت و از آن روز به بعد مشکل من زیادتر شد؛ طوری که گاهی پشت صحنه زارزار گریه می کردم و می گفتم: «این دیگر کیست؟! من با چه کسی ازدواج کرده ام؟! این اصلا سمندریان دیگری است!»

همان طور که گفتم، در هنگام کارگردانی شخصیت و اخلاق سمندریان صددرصد تغییر می کرد. شنگله و کشاورز مرا دلداری می دادند و به سمندریان می گفتند: «این قدر سرش داد نزدن. هرچه داد داری سر ما بزن. این اولین کار هما با توست. هنوز نمی داند با تو چطور باید کار کند.»

سرانجام با تمرینات فراوان نقش «آلیس» را در نمایشنامه «بازی استریندبرگ» بازی کردم، که اجرای خوبی هم از کار درآمد. هرگز این اولین تجربه را از یاد نمی برم. تجرهگران و خوبی برای کارهای بعدی ام شد. حقیقتش این است که من در تئاتر بود که نیمه دگیر حمید سمندریان را شناختم.

منبع:برترین ها
برچسب ها: گفتگو هما روستا
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربازدید ها